باری این روزها که معنایی در زندگی کردن نمی بینم و خودم نمی دانم برای چه آینده ای تلاش می کنم ، می گویند باید دنبال بهانه های کوچک خوشبختی بگردم ولی اینجا به قولی دو نکته در کار است : حقیقت و صداقت و من شاید خیلی احمق هستم که تا به حال نتوانسته ام خودم را گول بزنم .
پ.ن : وقتی چکمه ها هم تحریک می کنند،به این فکر می کنم چه مردم اروتیکی داریم که حتی با یک چکمه تحریک می شوند.چه جالب ! دل مومنین هم که مدام مانند کمر شکیرا می لرزد.دنیا به سمت خردگرایی و اندیشه رفته است ، می رود و ما هنوز در قیود شرع و حلال و حرام بر سر می کوبیم! این خانه سیاه است.
ایمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنین رسیدند
ناموس به باد رفته ای را به یک دو سه مشت گِل خریدند...
رویای غیرممکن ها،امید نام دارد. امید است که آدمی را سرپا نگه می دارد.امید به فردایی بهتر،به روزی زیباتر و ... ! باری با خودم فکر می کردم اگر فقط همین دنیا بود و دنیای دیگری در کار نبود چقدر سخت زندگی کردم.شاید سهم من از این دنیا همین نیمکت سرد پارکی باشد که چمن هایش از فرط سرما یخ زده است.دردها و غم ها هر روز بیشتر می شود و دلخوشی ها کمتر.کاش هنوز بچه بودم،وقتی من بچه بودم غم بود اما کم بود.
شاید این توهم تمایز با سایرین است که مرا اینگونه کرده است.همه چیز در نظرم مجازیست.آدم های مجازی،زندگی های مجازی و شادی های مجازی.سیاه می بینم،سیاه می شنوم و سیاه می نویسم تقصیر از من نیست.خوب نوشتن همت می خواهد،دلیل می خواهد،یک انگیزه نکبت لعنتی می خواهد که من ندارم. یک حوصله میخواهد که ندارم. لااقل فعلا ندارم...
"کفتارها آمده اند.بیشمارند اما هیچ اند،حتی کمتر از هیچ.گرسنه اند،تنها خون من سیراب شان می کند.مغز و افکارم لمس است و توانایی حرکتی را ندارم.آنها مرا زنده خواهند درید.سرد است،بی نهایت سرد است..."
سرم ورم کرده،این میگرن لعنتی یکی دو روز هست که باز پیدام کرده و امشب عجیب قدرت نمایی می کند.این سردرد امشب من را نکشد،قویترم نمی کند.ایده های جدیدی برای نوشتن دارم اما در زمان حاضر حال و حوصله و توان تمرکز کردن ندارم باری دیدم این شعر قرابت عجیبی با شرایط فعلی ام دارد:
رفیق من،سنگ صبور غم ها/به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حال دارم/چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دل زده از لیلی ها/خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی/پیر شدم،پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور/خونه سرد و سوت کور
توی شبات ستاره نیست/موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد/ سری به تنهایت نزد
اما تو کوه درد باش/طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همون جوری که بودی/کم می آرن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده/هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه/هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید/همیشه محتاجه به نور خورشید
پ.ن :اینجا ۲ روزی هست که هوا بارانی است،صبح باران زیبایی می آمد که آدمی را هرچند زودگذر سرشار از لذت و زندگی می کرد.
