چرا جریان های دموکراسی خواهانه و روشنفکری در ایران پایگاه اجتماعی ندارند,چرا آزادی خواهی و دم زدن از دموکراسی در این دوره محکوم به شکست است.چرا کسی به هواخواهی دانشجویان زندانی صدایش را بلند نمی کند.این شعارها که قشنگ است و با روحیه و مذاق ما که سازگار است پس مشکل کجاست؟
مشکل ما اینجاست که ایرانی هستیم و خواهیم بود , بلد نیستیم فکر کنیم از هیچ چیزی خبر نداریم اما احساس می کنیم خیلی می فهمیم.سالهاست آنانی که داعیه روشنفکری دارند و دم از دموکراسی می زنند به سمتی می روند و عده ای کوچک همچون اندکی از دانشجویان را همراه خود کرده اند و عامه مردم به سمت دیگر می روند.روشنفکر و دانشجوی پرمدعا امروزی فراموش کرده است که ابتدا باید پایگاه اجتماعی خود را بسازد بعد شعار بدهد اما یا نمی داند یا نمی فهمد تلاش برای آزادی,دموکراسی و برابری یک تنه و فقط با یک جریان چند هزار نفری در یک کشور هفتاد میلیونی موفق نیست بلکه محکوم به شکست است.مدام شعار می دهد , مبازره می کند , همراه می طلبد و هزینه می کند اما هیچ نتیجه ای نمی گیرد.یادی از او در خاطر کسی باقی نمی ماند چون راه را اشتباه می رود و بر این اشتباه احمقانه اصرار می کند.
این تابستان که دانشگاهم تمام شده بود فرصتی دست داد تا به دور از تعلقات دوران دانشجوئی به پیشنهاد دوستی در بنیاد خیریه کوچکی همکاری کنم.تا قبل از این فقط شنیده بودم اما این تابستان فاجعه را با چشمان خودم دیدم و احساس کردم.فاصله طبقاتی , مشکلات فرهنگی و فقر و فقر و فقر . کاری به سیستم حاکم که علت تمامی این معلول ها و نابه سامانی هاست ندارم روی سخنم با افرادی است که داعیه روشنفکری,فهم و ... دارند.تا به حال شده است از تعلقات روزمره خود کمی دور شوید و سعی کنید کمکی هر چند کوچک به انسان های بیگناه که کم نیستند بکنید. نه ! به ما ربطی ندارد.ما از زندگی راضی هستیم , بساط عیش مان که روز و شب جور است.صبح و شب با یارمان شادیم , با عشقمان می خوابیم و بیدار می شویم.سرخوشیم این تقدیر ماست و فقر نداری و بیچارگی تقدیر آنها.نه , قصد ندارم شادی ها و تفریحات امروزی را نامطلوب بدانم.ما آزادیم! شاد باش , برقص و عاشقانه بخواب و در لذت غوطه ور شو ولی فراموش نکنیم ما هنوز ناممان انسان است و شاید فقط در همین نام هنوز با حیوان تفاوت داریم.نمی دانم!
آزادی و دموکراسی می خواهی ؟ خوبه ! اما برای فقیری که سر بی شام زمین می زاره فکر می کنی دموکراسی معنی داره؟برای آن پسر 20 ساله ای که برای مخارج خانواده اش کلیه اش را می فروشه وقتی از کمپین یک میلیون امضا صحبت می کنی به نظرت می فهمه؟ یا نه برای مادری که برای گذران زندگی مجبور شده است دخترش را در اختیار امثال ما قرار دهد می خواهی جامعه آزاد ارمغان بیاری؟من اینها را دیدم , دیدم پسری را که از فقر معتاد بود و از امثال ما نفرت داشت.راستی برای دختر گلفروش سرچهاراه چه وعده و شعاری داری؟حقوق زن,آزادی جنسی یا لیبرال دموکراسی !
تهران,اصفهان,تبریز,مشهد, شیراز و ... مهم نیست تو توی کدوم شهر داری زندگی می کنی از این جور ها آدم های نیازمند در تمام شهرها بسیار است اما ما نمی بینیم,شاید هم چشمانمان را می بندیم تا نبینیم,ما فقط دوست داریم زیبایی ببینیم تا لذت ببریم,می خواهیم زیبا باشیم تا لذت ببریم.
ما از این آدم ها دوری می کنیم آنها را بی فرهنگ و عامی خطاب می کنیم.درست آنها عامی هستند و نمی توانند فرهنگ بالایی داشته باشند اما فراموش کردیم که خودمان بسیار بی فرهنگ تر از آنها هستیم.ما اجازه داریم به این افراد هر جور دوست داریم نگاه کنیم چون ما برتریم,داراتریم.کاری به زندگی پر از نیاز آنها نداریم و آنها هم کاری به حرف ها و شعار های ما ندارند.
آن عصری که جمع کوچک 20 نفره ما با مینی بوس اجاره ای کمک ها را در خانه نیازمندان می بردیم جمعی 40 نفره در گوشه ای از یک دانشگاه جمع شده بودند تا با هم خاطرات لوئیس بونوئل بخوانند و درباره تغییر برای برابری گپ بزنند , صدها برابر این جمعیت ها در خیابان ها دنبال تفریح بودند.خیلی خبرهای دیگر بود! دختر گل فروش ملتمسانه پشت چراغ قرمز میان ماشین ها پرسه می زد,چه ماشین های قشنگی در خیابان بود,پسر بود , دختر هم بود زیاد هم بود.وقتی برمی گشتیم چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود شلوغی خیابان ها به خانه ها و اتاق ها رفته بود و بونوئلی ها هم با رویاهای برابری و آزادی خوابیده بودند , نیازمندی که امشب را هم به سر کرده بود و فکر فردا بود و من تنها سیگار می کشیدم,سی گار می کشیدم.