تبليغاتX
جاده ی سانتیاگو

رابطه والدین و فرزندان بی رحمانه ترین شکل رابطه است . زمانی که آنها جوان و پر حوصله اند فرزندان کوچک و وقتی فرزندان جوان هستند و پر حوصله آنها پیر و کم حوصله.واقعا این رابطه هیچ گاه شکل سالمی پیدا نمی کند.

 

پ.ن : هیچ!

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 22:2 | لینک  | 

آدمیان گم شده در روزمرگی , می روند لای شلوغی و همهمه زندگی شان تا نشنوند آن سوال بزرگ و جانفرسا را که "بودن؟برای چه؟" هرچه همهمه روزمرگی بیشتر باشد,در فریب دل تواناترست و برای گریز از این سوال بزرگ هریک راهی انتخاب می کنند یکی می شود فیلم باز ,دختر باز , ماشین باز , کتاب باز و ... .اینگونه است که انسان از نظر فلسفی می شود علاف,علاف در میان حیات ومرگ.پرسه می زنیم در بیهوشی روزمرگی تا به هوشیاری وحشتناک آن پرسش دچار نشویم.
آفتاب طلوع می کند و به سوی غرب در گذر است و زندگی همچون آب رودخانه ای که هرز می رود جریان دارد.همه چیز آنقدر پر از خستگی و تکرار است که نمی توان بیان کرد.آنچه بوده , همان است که خواهد بود و آنچه شده , همان است که خواهد شد و بطالت بطالت بطالت .درد پوچی آدمی را فرسوده می کند,دردی ست که صادق هدایت را از درون می جود و فیلسوفی را وادار می کند که خشمگین از بودن همه چیز را استفراغ کند.
ممکن است تو چیزی دلیل بودنت باشد عشقی,دلبستگی کوچکی و یا... . اما انسان پوچ به ته عالم می رسد,آفتاب بتابد یا نتابد و آدمی مرده باشد یا زنده.چه تفاوتی دارد؟زنده اند اما فکر بوی کافور می دهد مرگ پیش از ایستادن قلب تارجشان کرده است. در اینجاست که به بن بستی می رسیم که از انداختن خراشی توسط ناخن خشم هم عاجزیم و پناه می بریم به مخدری تا برای لحظاتی هم این بار جانفرسا را از ذهن برداریم و اینگونه می شود که منورفکر زانو می زند بر پای منقل وافور و هنرمندان از دود بنگ می شود کیفور. روزها را هل میدهیم تا بگذرند و زیر لب زمزمه می کنیم حوصله کن خواهیم رفت.(اقتباسی آزاد از مقاله اصغر قاسمی روزنامه نگار)

پ.ن : فیلم این پست طلای سرخ جعفر پناهی است.این فیلم تصویر امروز جامعه ای است که قرار بود آرمان شهر مردان و زنان انقلاب 1357 باشد,آنانی که برای دفاع از آرمانشان 8 سال جنگیدند و سال ها تحقیر شدند اما به ناکجایی رسیدند.ناکجایی که به قول اگاهی پسرانش چشم چران های کف کرده و دخترانش عروسک های ناز کرده اند.طلای سرخ به ما نشان می دهد که نه تنها از آرمان شهرمان بازمانده ایم بلکه کوچکترین شباهتی هم به دنیای مدرن و مدنیت نداریم و شاید لیاقت این جامعه که خود ساخته ایم همان آروغی باشد که قهرمان فیلم وقتی از بالای برجی به شهر نگاه می کند می زند.نمی دانم!

نوشته شده توسط آريابد در ساعت 13:1 | لینک  |