
وقتی هر روز که می گذره بیشتر و بهتر درک می کنی که داری توی جهان سوم زندگی می کنی,زندگی که نه فقط نفس می کشی. وقتی برای کوچکترین کارهای روزمره انگیزه نداری ! وبلاگ نوشتن چه ارزشی داره . وقتی می بینی که کاملا قابل پیش بینی شدی و میتونی روزهای خودت رو پیش از رسیدن تماشا کنی , ناتوانی که مثل خیلی ها خودتو گول بزنی .وقتی یه خلا بزرگ بین خواسته هات و داشته هات به وجود اومده که ولگردی های فلسفی هم ارضات نمی کنه , اون موقع یه تصمیم می گیری که که دیگه دیده نشی ! توی تنهایی خودت شبیه مجرمی بشی که در جستجوی جرمم خودشه .دوره ها می گذرند و هر دوره ای هم اسم مخصوص به خودشو داره و این روزها هم می گذرد و من خوشحالم , خوشحالم که می گذرند این روزها.پس انداز انگیزه ام برای وبلاگ نوشتن تمام شد , دیگر نیستم و یعنی دیگر نمی توانم باشم چون تمام شدم.کارها, حرف ها و حتی نوشته هایم , برای خودم هم تکراری و بی ارزش شده است,درست مثل رسیدن سال جدید !
باز هم , باز هم , باز هم متاسفم . انگار قرار نیست چیزی بر قرار و مدار باشد .
+ نوشته شده در ساعت 12:43  توسط آريابد
|
گمنامی در اینترنت خصوصا در عرصه وبلاگ نویسی مزیت های فراوانی دارد,در حالت گمنامی فرد بیشتر می تواند خودش باشد.آدمی یک خود بیرونی دارد که دیگران برای او می سازند و او باید طبق آن عمل کند و یک خود درونی که در واقعیت خود اوست,در این شرایط راحت تر می تواند خود واقعی اش را نشان دهد.نقاب ها و تظاهرها که هر روز بر گرده ما سوار می شوند و ما را به رفتار و عقاید خاصی سوق می دهند در حالت گمنامی به راحتی قابل پاک شدن است.
باری دیروز بی خوابی شبانه باعث شد به فکر نظم دادن به کمد همیشه بی نظم اتاقم باشم.در آن کمد چیزهای بسیاری بود که برایم تازگی داشت , هرچه پیشروی بیشتر می شد خاطره ها هم بیشتر زنده می شد. از یادگاری ها و یادداشت ها گاه و بی گاه بگیر تا عکس های پر از نوستالژی گذشته و چند عکس از کودکی . پشت آن عکس ها نوشته شده بود : "دی ماه 1369.آمادگی"
ببینید:
http://i32.tinypic.com/vd1d20.jpg
از سمت چپ نفر اول با کاپشن سبز و روپوش سرمه ای .
http://i27.tinypic.com/dfhl35.jpg
نفر اول نشسته از سمت راست.
با دیدن عکس ها نا خود آگاه تصاویر مبهمی از آنزمان برایم تداعی شد هر چند غبار زمان قویتر از حافظه پیزوری من بود و جز یک سری وقایع نامربوط چیزی دیگری به یادم نمی آمد.این بچه ها که روزی با من بودند الان کجا هستند؟زنده اند؟ایران اند؟کدوم شهر؟
5و6 سالگی , آن روزا در فکرم نه خبری از ج.ا بود که باعث مرگ انگیزه هایم شود, نه از روان پریشی, نه از سردرد های عصبی که اسمش را میگرن گذاشته اند و نه از ... . آرامش کودکی را رایگان دادیم تا بزرگ شویم.آن دوره ها رفت تا رسید به حال که در اینجا روایت گر یآس و امید باشم.بنویسم که نسل مون را سوزاندند,شاید عده ای نفهمند,یا نخواهند بفهمند و حتی اصلا برایشان مهم نیست که ببفهمند یا نفهمند اما نسل ما سوخت.واقعیت همین است خواه با سرگرمی های موقت بخواهیم فراموشش کنیم و خواه بپذیریم .
این حرف ها هم مضحک و مزخرف است,همان ذکر مصیبت معروف است و بیشتر آدم را عصیانگر می کند تا توانگر . واقعا به شعار جورج اورول در 1984 رسیدم که می گوید
"دانایی در نادانی است و نادانی توانایی است"
پ.ن : ... و همچنان درگیر کار گل ایم و خسته از تکرار تنها ...
+ نوشته شده در ساعت 12:19  توسط آريابد
|
نسرین عزیز نویسنده وبلاگ هستی بود و زمزمه ای ... منو به بازی آهنگ ها دعوت کردند. بازی های وبلاگی که از شب یلدا 2 سال پیش شروع شد به سنت رایجی در وبلاگستان تبدیل شده و اندکی خلاقیت می تواند بازی جدیدی را به راه بیاندازد.
1. "مرا ببوس برای آخرین بار " حسن گل نراقی
2. "خیانت " محسن چاوشی
3. "ستاره های سربی" ابی
4. "با تو بودن" سیاوش قمیشی
5. "ماه من " لیلا فروهر
6. "ترنج" محسن نامجو
7. "عشق سرعت " کیوسک
لیست سیاه یا همون تهوع آورها:
1. "گیتار " شماعی زاده
2. "نسترن " فرشید امین
3. "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ... " از ؟
4. "یه نیمکت تنها ... یه شعله خاموش ... " از کامران و هومن
5. تمامی آهنگ های مورد علاقه راننده های بیابونی
6. کلیه آهنگ های بی سر و ته و بی معنی رپ ایرانی مخصوصا آهنگ هایی که مملو از عباراتی نظیر "داف,گربه صفت,عشق پوشالی,چرا نموندی تا آخرش و... .
7. "بی وفا دیگه دوستم نداری " از افشین
پ.ن : این روزهای آخر سال هم مثل روزهای اول سال می گذره. خبر خاصی نیست بعضی روزها تند تمام می شه و بعضی روزها رو هم باید هل داد تا تموم بشن.یکی از هم دوره ای های دانشگاه 3 روز پیش در مسیر تهران تصادف کرد و مرد. به همین سادگی !!! خاطره هایی که با هم داشتیم حالا یه نوستالژیه که هیچوقت دیگه تکرار نمیشه وقتی یاد اون روزا می افتم و بعدش واقعیت حالا تالاپی می خوره تو سرم اعصابم گه میشه . نمی دونم چند وقت دیگه نوبت کی میشه , شاید خودم !
+ نوشته شده در ساعت 20:16  توسط آريابد
|
" عنکبوتی که نمی تولند تار بتند , از خانواده و جمع عنکبوت ها طرد می شود , چون عنکبوتی که تار نتند , عنکبوت نیست . عنکبوت راهی جنگل می شود , پیش حیوانات مختلف می رود و یک به یک از آنها می خواهد تا او را در جمع خود بپذیرند اما همه طردش می کنند , چون هر چه باشد او یک عنکبوت است , نه سگی که پارس کند , یا سنجابی که جست و خیز کند , یا پروانه که پرواز کند , یا ماهی که شنا کند و یا ... ,عنکبوت نفرین شده تسلیم می شود , بی چاره و درمانده , موجودی محال : عنکبوت نیست چون نمی تواند تار بتند , اما هیچ حیوان دیگری هم نیست چون عنکبوت است."
چند روز پیش صد و پنجمین سال تولد صادق هدایت بود نویسنده ی که در تمام این سال ها یک معما,افسانه و یا شاید گاهی چهره ی گنگ بود,تجدد تنهای افسرده با احساس وزن یک مرده .
چند خط بالا هم خلاصه داستان ناتمام "عنکبوت عاق شده" از صادق هدایت بود که به تبعیت از کافکا هنگام مرگ نابودش کرد.
تمثیلی از این سرراست تر ممکن نیست وقتی خودمو همچون عنکبوت هدایت فرض می کنم,ایرانی هستم ولی با این حال ایرانی نیستم.بارها تلاش کردم مثل سایرین باشم , اما نتونستم .سعی کردم بی خبر باشم یا لااقل بی تفاوت اما نشد.شاید در ظاهر موفق شدم اما چه فایده ! شناخت و اگاهی مسئولیت به همراه داره,تاسف به همراه داره و ... .وقت اشک ریختن به سر رسیده,این روزها خنده هایم ارزانتر است.
به خانه رسیدن و بستن در ,گاهی حکم فرار و فراموشی موقت رو داره,اینکه به خلوتت میری و چیزی که بیرون آزارت میده رو پشت در می گذاری,انگار دکمه توقف دنیاتو زدی . وقتی بیرون اتاق همه چیز بر علیه تو بوده کمی خودخواهی کاملا حق توست.از روی رفع تکلیف است که امروز هم گذشت,فردا روز دیگری است که امروز برایش جز نوستالژی چیز دیگری نیست.چه زندگی عاشقانه ای ! سندرم "بوف کوریسم" وادارم می کند با سایه خودم روی دیوار حرف بزنم و پیرمرد خنزر پنزری را روبه رویم بنشانم . کاش به جای هدایت "دانیل استیل" و "م.مودب پور" می خواندم.
پ.ن :
- " خدا غرایز رو توی وجود آدم قرار داده و قوانین رو برخلاف اونها گذاشته تا مسخره مون کنه,تا بهمون بخنده ! " (دیالوگ انتهایی فیلم وکیل مدافع شیطان)
- اعزام به خدمت باز به تعویق افتاد! احتمالا اول اردیبهشت .
+ نوشته شده در ساعت 23:33  توسط آريابد
|
یک روز صبح چشمامو که باز کردم ,دیدم که نمی بینم ! تاریکی مطلق و دیگر هیچ . چشمامو لمس کردم , باز بودن و چشم بندی هم در کار نبود.هیچ چیز و هیچ جا رو نمی دیدم . تنها صدای ضربان قلبم بود که شدت گرفته بود و از حلقم بیرون می زد . سرم داغ شده بود . بلند شدم و به خیال خودم به سمت در اتاق رفتم , پام به چیزی گیر کرد و خوردم زمین . آهی کشیدم , وضعیت دردناک و سختی بود . فکر ادامه پیدا کردن این وضعیت نگرانم می کرد . خدایا این چه کاری بود کردی ! ؟ اشکم داشت در می اومد اما داشتم می خندیدم ! چه حالت احمقانه ای . برگشتم و رو تخت افتادم , چشمامو بستم و باز کردم . نور ؟! می دیدم ! چه زود تموم شد . می خواستم بخندم اما نمی دونم چرا داشتم گریه می کردم . بازم همون حالت احمقانه .
پ . ن : در ادامه مطلب پست قبل که باعث شد شخصی حس ناسیونالیستی ایرانی بودنش فوران کنه و البته بطور خصوصی منو ... خطاب کنه باید بگم مشکل ما،مشکل فرهنگی است. اکثریت جامعهی ایرانی هنوز در عوالم قرون وسطایی دست و پا میزند.امروز در قرن بیست و یکم هستیم و طرز تفکرهایی و رفتارهایی از مردم میبینم و میشنوم که به هیچوجه شایستهی انسان امروزی نیست. وقتی کار یک کشوری به اینجا میکشد که دو تا چاه بکنند و بعد مردم بروند آنجا و حاجت بخواهند و مسائل خود را از آن چاه بخواهند که حل بکند، خب این نشانهی یک سقوط اخلاقی و فرهنگی فوقالعادهای است و از این دست مثال ها بسیار است.
+ نوشته شده در ساعت 8:25  توسط آريابد
|
محكوميت دانشجوي ايراني در كانادا به دليل بوسيدن سينه يك زن در آسانسور- دانشجوي ۲۵ ساله PhD به سه ماه زندان به دليل تعرض جنسي محكوم شده است. او در دادگاه گفته كه <نميشود انتظار داشت كه مردها در مقابل سينه هاي بيرون افتاده مقاومت كنند!>
هفته ای نیست که خبرها از رفتارهای دزدکی و غیر اخلاقی عده ای خبر ندهد، این چند روز در ابعاد بین المللی معروف هم شده ایم.ایراد کار در کجاست؟
فروید در مطالعه رفتار جنسی از دو پدیده تماشاگر جنسی (voyeurisme) و نیز عورت نمایی (exhibitionisme) به عنوان دو نوع بیماری در کنار بیماری هایی چون سادیسم و مازوخیسم نام می برد . تماشگر جنسی در واقع میل و گرایشی است به نگاه کردن و مشاهده کردن خلوت یا عریانی کسی یا گروهی از اشخاص در وضعیتی نامتعارف به قصد لذت بردن یا تحریک شدن , برخلاف عورت نمایی که میل به عرضه کردن خود است به قصد صید لحظه ای که نگاه دیگری بر تو می افتد.
علاقه شدید به دانستن آنچه دیگری در پنهان خود انجام می دهد همان چیزی است که دوست نداریم به آن اعتراف کنیم. مهم ترین مساله در جامعه ما در هم ریخته شدن نسبت حریم خصوصی و حریم عمومی است یا همان تفاوت فاحش رفتار خصوصی ما و رفتار بیرونی مان , تفاوتی که محصول تناقضی است که میان ذهنیت در حال تغییر جامعه و هنجارهای مشروع تعریف شده است.آنچه مجاز است با آنچه در واقعیت هستیم در بسیاری اوقات همخوانی ندارد. تفاوت میان امر مجاز و امر ممکن بسیار است . خیلی چیزها مجاز نیست اما در جامعه ما ممکن شده است . آنچه دیده می شود واقعیت ما نیست. کنجکاوی برای دیدن رفتاری که دیگری در پنهان انجام می دهد و ما به آن نگاه می کنیم و از دیدنش به گونه ای پنهان یا لذت می بریم, یا ایده می گیریم یا ... فرقی نمی کند , حتی وقتی که تقبیح می کنیم. تعبیر هیز در واقع معادل ساده و دم دستی همان اصطلاح تماشاگری جنسی است.
حقیقت این است که واقعیت ها در جامعه ما سرکوب می شود و ناگزیر در جایی دیگر سرباز می کند. در جامعه غربی میل به به شفافیت و از میان رفتن ممنوع مرز بین حریم خصوصی و عمومی را از میان برده است و همین امر باعث می شود که حریم خصوصی تبدیل به سوژه تلویزیون شود , در جامعه ما بر عکس میل به پنهان کردن عامل شکل گیری این هیزی تعمیم یافته است.میل به پنهانی کردن که ناشی از تضاد فاحش میان خصوص و عموم ماست ترس از شفافیت است . به دلیل تناقضی که میان ذهنیت امروزمان وجود دارد با آن عینیتی که پا به پای ما پیش نمی رود, بلکه دست در دست یک سری کلیشه هایی که از سر ترس یا جهل می خواهد وفادار بماند به سنت و عرف و ... .سایه بسیاری از تابوهای جامعه سنتی بر سر ماست بی آنکه اقتدار لازم و اولیه را داشته باشد و فقط مانع از آن می شود که بتوانیم با صراحت و صدای بلند از این گذر و عبور صحبت کنیم. ( اقتباسی آزاد از مقاله سوسن شریعتی - روزنامه اعتماد )
به عقیده من فرهنگ و جامعه ایرانی به شکل ذاتی با خردگرایی و دموکراسی در تضاد است و بدون کنار کنار گذاشتن این فرهنگ به شکل اساسی که شاید تا ابد هم رخ ندهد آینده روشنی نداریم.
+ نوشته شده در ساعت 11:18  توسط آريابد
|
بعد از یک گفتگوی هوشمندانه , ولی برای شوخی و تفریح دیدم چقدر به کسانی شبیه شده ام که با دورویی سر خود را به علامت تاسف تکان می دهند اما وقتی زمان عمل فرا رسد بی توجه به حرف های سابق همچون روان پریشی ...
جایی رفته بودم و صحنه ای از فیلم" پاریس دوستت دارم" برایم تداعی شد , آنجا که طرف بعد یک عمر رفته بود پاریس و همه را می دید که یکی را دوست دارند و دستش را گرفته اند , جز خود او , هم ذات پنداری عجیبی خلق شد . فلسفه وجودی اینجا دوست داشتن کسی شده در غیر اینصورت ...
هوا عجیب سرد وخشک است . در خیابان که راه می روی سوز سرما می رود داخل چشم ها و می سوزاند, پوست صورت و دست ها را چغر می کند.حالا می توان ادعا کرد دست و صورت و چشم ها همچون مغزم شده است. باید تندتر راه رفت , سریع رسید , می خواهم با مشاهده خود در آینه به بررسی و تعقیب استحاله خویش بنشینم ...
+ نوشته شده در ساعت 11:27  توسط آريابد
|
از خوندن خسته می شم , شهروند رو کناری می ندازم.خسته م اما خوابم نمیاد , روی تخت دراز کشیدم اینطوری دوست دارم می تونم با لذت توش غلت بزنم , ملافه ها سرمای مطبوعی دارند که خوشایند است.
دوباره سیاهی در افکارم خودنمایی می کند . باز سیاهی و نومیدی , باز درد های روحی و فکری . خودم هم دیگه خسته شدم . چرا دست از سرِم برنمیداره !
سیگار لعنتی ! سیگار لعنتی ! الان وقت تموم شدن بود. دقیقا مثل بیماری شدم که از علت بیماری خودش خبر نداره . خب کجا باید برم ؟
دارم اعتراف می کنم . واقعا نمی دونم چی می خوام ! همیشه به نظرم می رسه اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شه و این ادامه دارد. پناه بردن به دنیایِ خیال هم لذتی دارد. حیف که سایهی سنگین واقعیت، رهایم نمی کند ...
ارابه مرا با خود ببر,مرا از این مکان بربا !
مرا به دورها , دورها ببر . به هر کجا ! به هر کجا !
اینجا گل زمین از اشک ماست .
من خوشبختم اما نمی تونم به خودم حالی کنم . تنهای خوشبخت .
پ . ن :واقعيتش مدتي است ميبينم كه ديگر حرفي براي گفتن نيست. يعني من ندارم. چون انگیزه نيست . يعني من ندارم. اما هستم.
+ نوشته شده در ساعت 17:19  توسط آريابد
|